من و خودم میشیم دونفر!


چقدر تلخ بود کودکیم !
که سیگار را قاتل پدرم می دانستم و چقدر سخت است امروز که قاتل پدرم را روزی هزار بار میبوسم . . .

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 21:10 نويسنده MįŞŝ. |
به بعضیا باید گفت:

اونی که الان دستش تو دست شماس...

یه روزی قلادش دست ما بود! خوب پارس کرد،ولش کردیم...

اونی که الان تو آرزوی شماس...

مدتهاست جاش تو میس کالهای ماس!

درحدمون نبود..پاسش دادیم به شما!

مبارکتون باشه...ما تف کردیم شما نوش جان کن :)

آره عزیزم سقف آرزوهای شما...تــــه خاطرات ماست!!



     من اعتراف میکنم

                  جزو اقلیت های هندی بودم...

                              آخه یه زمانی...

        یه گاوی رو به عنوان عشق می پرستیدم!!











+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10 نويسنده MįŞŝ. |
در واپسین لحظه های تاریکی

عجــیــــب دلم عشقی میخواهد...

عشقی ماندگار، مانند خورشید...!

عشقی لطــیــف،مانند نسیم دم صبح...

عشقی گــــرم،مانند شعله های اتش...!

شعله هایی که با هر بار دوباره دیدن عشقم بسوزاند اعماق وجودم را!



عکس عاشقانه غمگین دختر

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 12:40 نويسنده MįŞŝ. |

نوشته بود " ذهن تو مریض است"
نه رفیق بیا ذهن مریض را برایت معنی کنم
ذهـن مـَریـض آنیـسـت که به بهانه جانبودن درمـتــرو و اتـوبـوس
خودش رابه زنها میمالد؟

ذهـن مـَریـض آنیـسـت كہ وقتی دختری کنارخیابان درانتظار
تاکسی است قیمت میپرسد؟
ذهـن مـَریـض آنیـسـت كہ شیطنت خاص دختران رافاحشگری میدانند؟
ذهـن مـَریـض آنیـسـت که کوچکترین لبخندزن راپیشنهادسکس میدانند؟
ذهـن مـَریـض آنیـسـت كہ مردان با دیدن دختری بارژقرمز وساپورت ارضاء میشوند؟
اینجا مرد هایش ازکمبود همه رافاحشه میدانند
جز مادروخواهر خویش...



+ تاريخ سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:36 نويسنده MįŞŝ. |

اگــر “او” بــرای “تــو” ســاختــه شـــده!

مـــن” بـــرای “تـــو” ویـــران شـــده‌ ام!


جملات و سخنان بزرگان درباره خیانت

کل ِدنیا را هم کـہ داشتہ باشــے ...

باز هم دلت میخواهد...

بعضــے وقتها .. فقط بعضــے وقتها ...

براے یـک لحظہ هم کـہ شده ...

همہے ِدنیاے ِیــک نفر باشــے




+ تاريخ دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:45 نويسنده MįŞŝ. |
این سری:
من،برف،سیگار...!
خدایا 
جای بارانت خالیست!
عکس متحرک عاشقانه باران

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:13 نويسنده MįŞŝ. |

دلم حضور مردانه می خواهد...
نه اینکه مرد باشد... نه...
مردانه باشد، حرفش، قولش، فکرش، نگاهش و قلبش و...
آنقدر مردانه، که بتوان تا بی نهایت دنیا به او تکیه کرد...


همیشه باید یک جای کار بلنگد٬ انگار که نمی شود همه با هم٬ ما شوند. انگار که بالاخره باید همیشه جای یک یا چند نفر خالی باشد ....!


دلم برای یک نفر تنگ است…


نه میدانم نامش چیست…


و نه میدانم چه می کند…


حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم…


رنگ موهایش را نمی دانم…


لبخندش را هم…


فقط میدانم که باید باشد و نیست…

+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 13:12 نويسنده MįŞŝ. |
این اشتباه من بود که کار های تو رو با یه “ش” اضافه می خوندم

تو به قلبم “عق ” زدی و من اونو “عشق” می دیدم

تو برای دلم “ور” زدی و من اونو “شور” زدن دلت می دیدم

تو اراجیفت رو “عر” می زدی و من همه اونها رو”شعر” می دیدم

تو ارزش یه “اه” رو هم نداشتی اما من تورو “شاه” می دیدم




+ تاريخ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 19:53 نويسنده MįŞŝ. |
دختر بچه:دوست دارم...!
پسر بچه:مثل ادم بزرگا؟!
دختز بچه:نـــــــــه!راستکی ...!





+ تاريخ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:52 نويسنده MįŞŝ. |